... و همچنان باد می وزد ... و موهایم که باز دیوانه شده اند ... و افکاری که هر شب به صد من یه غاز
می فروشم به فروشنده ی دوره گرد زندگی ...
...
... و همچنان باد می وزد ... و موهایم که باز دیوانه شده اند ... و افکاری که هر شب به صد من یه غاز
می فروشم به فروشنده ی دوره گرد زندگی ...
...
... جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه ... خفه هم نمی شه که من بخوابم یه چرت...!!
...
... اوهوی!!!! ... این اصلا به این معنی نیس که من دیگه غر نمی زنمااااا ... اینجا هرچقدر دلم بخواد
غر غر و نق نق ... به هیچکس هم ربطی نداره ..
...
... یهو حس کردم چقدر احمق می شه بود که توی دنیایی که پر از اتفاقات و آدمهای جدیده محکم
بچسبی به یه سری محدود...
دقیقا از دیشب... truman show رو که می دیدم ... وقتی قایقش با مخ خورد به دیواری که آخر دنیاش بود
انگار ... همون موقع فهمیدم که چه کم دل و جرات شدم اخیرا ...
یه در جدید پیدا کردم ... مطمئنم اونورش پر از چیزای زیادیه که هنوز تجربه نکردم ... و پر از آدمهای جالبی
که هنوز ندیدم ... پس زنده باد خودم و فقط خودم ... چون هیچکس ... هیچکس و هیچی ارزش ختی
یه لحظه غصه رو نداره ... مثل همیشه ... از این در هم می گذرم ...
...
...و می سوزد ذره ذره ی وجودم...
و فریاد می کشد همه ی سلولهایم ...
سلولهایی که حتی لمس مجازی دستهایت در خواب... می لرزاندشان از حسی که مخلوطیست از
همه ی خاطراتی که از دستهایت دارند ...
و دلم سخت سخت سخت تنگ می شود برای جیب عقب شلوارت که جای دستهای همیشه یخ ام
می شد گاهی و آرام می گرفتم ...
و این بغض گنده ی لعنتی را با دود سیگارم فرو می دهم تا غرور لعنتی ام ... غرور عوضی ام ...
نشکند...
...
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده ی گریان بروم تا زنم آب ذر میکده یک بار دگر
معرفت نیست درین قوم خدایا سببی تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
یار اگر رفت و حق صخبت دیرین نشناحت حاش لله که روم من ز پی یار دگر
گر مساعدشودم دایره ی چرخ کبود هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافیت میطلبدخاطرم ار بگذارند غمزه ی شوخش و آن طره ی طرار دگر
راز سربسته ی ما بین که به دستان گفتند هرزمان با دف و نی بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت کندم قصد دل ریش به آزار دگر
باز گویم نه درین واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر
...
و دلم سخت می گیرد از این مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک ....
...
...
دلم هی هر روز عین یه بادکنک داره باد می شه ... به همون خدایی که فعلا باهاش قهرم راست
میگم ...
...
همیشه درست جایی دنبال من میگرده که هیچ وقت اونجا نیستم ...یا خیلی کودنه یا خیلی باهوش... و
من از آدمایی که تکلیفم باضریب هوشیشون مشخص نیس بدم میاد ...
...
... و هر روز با همین ریه های چرک کرده می آیم ... می نشینم ... با صدای گرفته از گلودرد قهوه ام را
سفارش می دهم ... و اشکهایم را به گردن سرفه هایم می اندازم ...
...
تازگی ها دقیقا می دانم که چه چیزی می تواند به شدت مرا آزار دهد ... جسما و روحا ... و این آگاهی
منشا همین خشم شدیدیست که هر روز صبح به زور ویتامین ث و آب قورتش می دهم ...
...
...
"... آدم می تواند با چه چیزهای کوچکی شاد شود. حتی بدون بوسه ای.چیزهای بس کوچک.یک فنجان چای بی تشریفات.
حشره ای خوابیده بر روی کتاب.رایحه ای دیرینه.آری تقریبا با هیچ..."
امتحان نهایی-خولیو کورتاسار
...
...
فرهاد گوش می کنم ... و حجم سنگین هر کلمه ای که می خواند به شدت بر گلویم می نشیند ... و بر شانه هایم ... و فکر می کنم
چه خوب است و در عین حال چه غمناک که ذهنم نمی تواند مثل فرهاد بار هر کلمه را بکوبد بر سر مخاطبش ...
که اگر اینطور بود ... ... ...حتما ... ...
...
... شبها با پاهای آویزون از لبه تراس ... پرتقال پوست می کنم... سیگارم را می کشم واز این بالا
شهرو نگاه می کنم که چطور سهم خوابهای شبانه ام را دزدیده و زیر پتوی بی خبری اش خوابهای
پاییزی می بیند ...
...
... پیرمرد می نواخت و می رفت ... و هنوز انگار می نوازد ... پس پشت ذهنم ... درست وقتی که
چشمهایم به دنبال بهانه می گردند ...
...