تمام دنیا تو سرم جمع شده ... دست بردار ... دست بردار از سرم ... بردار و برو ... همه ی تکه هایت
را ... همه ی تکه هایم را...
... تکه هایم را هم ببر ... نمی خواهمشان ... بیشتر از این بوی تو را دارند که بتوانم بچسبانمشان به
هم ...که بتوانم تحمل کنم که دائم به یادم بیاورند که دیگر نیستی ... نمی خواهم ... نه این سر را ... نه
ان تکه های بیخود را ... دیگر به کارم نمی آیند ...
تو هم برو ... برو و سبکم کن ...
...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:35  توسط نویسنده
|
... چرا هیچ وقت هیچ چیزی همین حالا نیست؟ ... پر از تنوع است ... زندگی من پراست از تنوع ... هر دفعه
یک جور به چیزی که می خواهم نمی رسم ... تنوع مهوعیست ... هیچ وقت به هیچ چیز نخواهم رسید ... خوب می دانم ...
دیگر هیچ کس اینجا نیست ... نه من ... نه هیچکس دیگر ... بهتراست بعضی چیزها ناگفته بماند ...
پس چیزی نمی گویم ... جایی دیگر شاید ... جایی دیگر ... نمی دانم ...
...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:58  توسط نویسنده
|
...آره ... virgin بودم ...
قلبم هم بود ...
تو دستات مرد ...
...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:31  توسط نویسنده
|
... باید بذاری رویاهات همون رویا بمونن ... چون اگه به واقعیت تبدیل بشن گند می زنن به همه ی
زندگیت ... والا! ... اون وقت کلی غصه می خوری ... چون دیگه نه رویایی داری که از دنیای واقعیت
بهش پناه ببری... نه می تونی از شر رویایی که به واقعیت تبدیل شده خلاص شی... اینجوری
شبیه اون چهارپایی می شی که اسمش یادم رفته ... و می مونی تو چیزی که قبلا اسمش گل بود
اما حالا ... اهم م اهم م ...!!!
پیوست : کارخونه ی رویا سازیم دوباره شروع کرده ... شاید یه سال دیگه بفهمین چی می گم. ...!
...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:13  توسط نویسنده
|
... و همچنان باد می وزد ... و موهایم که باز دیوانه شده اند ... و افکاری که هر شب به صد من یه غاز
می فروشم به فروشنده ی دوره گرد زندگی ...
...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:18  توسط نویسنده
|
... جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه ... خفه هم نمی شه که من بخوابم یه چرت...!!
...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:13  توسط نویسنده
|
... اوهوی!!!! ... این اصلا به این معنی نیس که من دیگه غر نمی زنمااااا ... اینجا هرچقدر دلم بخواد
غر غر و نق نق ... به هیچکس هم ربطی نداره ..
...
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:44  توسط نویسنده
|
... یهو حس کردم چقدر احمق می شه بود که توی دنیایی که پر از اتفاقات و آدمهای جدیده محکم
بچسبی به یه سری محدود...
دقیقا از دیشب... truman show رو که می دیدم ... وقتی قایقش با مخ خورد به دیواری که آخر دنیاش بود
انگار ... همون موقع فهمیدم که چه کم دل و جرات شدم اخیرا ...
یه در جدید پیدا کردم ... مطمئنم اونورش پر از چیزای زیادیه که هنوز تجربه نکردم ... و پر از آدمهای جالبی
که هنوز ندیدم ... پس زنده باد خودم و فقط خودم ... چون هیچکس ... هیچکس و هیچی ارزش ختی
یه لحظه غصه رو نداره ... مثل همیشه ... از این در هم می گذرم ...
...
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:42  توسط نویسنده
|
...و می سوزد ذره ذره ی وجودم...
و فریاد می کشد همه ی سلولهایم ...
سلولهایی که حتی لمس مجازی دستهایت در خواب... می لرزاندشان از حسی که مخلوطیست از
همه ی خاطراتی که از دستهایت دارند ...
و دلم سخت سخت سخت تنگ می شود برای جیب عقب شلوارت که جای دستهای همیشه یخ ام
می شد گاهی و آرام می گرفتم ...
و این بغض گنده ی لعنتی را با دود سیگارم فرو می دهم تا غرور لعنتی ام ... غرور عوضی ام ...
نشکند...
...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:4  توسط نویسنده
|
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده ی گریان بروم تا زنم آب ذر میکده یک بار دگر
معرفت نیست درین قوم خدایا سببی تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
یار اگر رفت و حق صخبت دیرین نشناحت حاش لله که روم من ز پی یار دگر
گر مساعدشودم دایره ی چرخ کبود هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافیت میطلبدخاطرم ار بگذارند غمزه ی شوخش و آن طره ی طرار دگر
راز سربسته ی ما بین که به دستان گفتند هرزمان با دف و نی بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت کندم قصد دل ریش به آزار دگر
باز گویم نه درین واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر
...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:50  توسط نویسنده
|
و دلم سخت می گیرد از این مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک ....
...
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:56  توسط نویسنده
|
...
دلم هی هر روز عین یه بادکنک داره باد می شه ... به همون خدایی که فعلا باهاش قهرم راست
میگم ...
...
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:56  توسط نویسنده
|
همیشه درست جایی دنبال من میگرده که هیچ وقت اونجا نیستم ...یا خیلی کودنه یا خیلی باهوش... و
من از آدمایی که تکلیفم باضریب هوشیشون مشخص نیس بدم میاد ...
...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:53  توسط نویسنده
|
... و هر روز با همین ریه های چرک کرده می آیم ... می نشینم ... با صدای گرفته از گلودرد قهوه ام را
سفارش می دهم ... و اشکهایم را به گردن سرفه هایم می اندازم ...
...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:44  توسط نویسنده
|
تازگی ها دقیقا می دانم که چه چیزی می تواند به شدت مرا آزار دهد ... جسما و روحا ... و این آگاهی
منشا همین خشم شدیدیست که هر روز صبح به زور ویتامین ث و آب قورتش می دهم ...
...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:41  توسط نویسنده
|